تبليغاتX
چهار فصل

چهار فصل من یه جور حسش نامه است...یعنی هر وقت حسش باشه و مطلب داشته باشم می نویسم


اینم به مناسب ۲۵ امین سالگرد تولدم...

اولش همه شکل هم هستیم

کوچولو و کچل و خواستنی

حتی صداهامون هم شبیه همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع می شه

هی بزرگ می شیم

بزرگ وبزرگتر

اونقدر بزرگ که یادمون میره

یه روز کوچولو بودیم

دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گا هی به هم !

25 سالم کامل شد

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یه سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ...یک سال با یه لیسانس
یکسال با کلی کارای انجام شده و نشده...
یکسال با کلی مسافرت و برنامه
 یکسالی که
 نمی دونم توش واقعا تونستم <<بزرگ>>
بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم
 کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که
هستم ؟ ... تونستم بعضی عیب هام رو بر طرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو
نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید
فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم ...
اما تلاش و سعی مو کردم واسه رسیدن به چیزی و کسی  که باید بشم
 ولی

یکسال بزرگتر شدم ... اونم خیلی سریع

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط وحید |

 

تو این چند وقت خیلی بیشتر از قبل با مردم و این جماعتی که مثلا ملت ما رو تشکیل دادن در ارتباط بودم...بیشتر از گذشته کارم به ادارات و موئسسه ها افتاد...و واقعا به این جمله ایمان اوردم که:

 چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها ٬که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط وحید |