چهار فصل من یه جور حسش نامه است...یعنی هر وقت حسش باشه و مطلب داشته باشم می نویسم
|
اینم به مناسب ۲۵ امین سالگرد تولدم... اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل و خواستنی حتی صداهامون هم شبیه همدیگه است با اولین گریه بازی شروع می شه هی بزرگ می شیم بزرگ وبزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گا هی به هم !
یک سال دیگه گذشت یکسال بزرگتر شدم ... اونم خیلی سریع |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط وحید
|
|
||
|
تو این چند وقت خیلی بیشتر از قبل با مردم و این جماعتی که مثلا ملت ما رو تشکیل دادن در ارتباط بودم...بیشتر از گذشته کارم به ادارات و موئسسه ها افتاد...و واقعا به این جمله ایمان اوردم که: چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها ٬که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط وحید
|
|
||