تبليغاتX
چهار فصل

چهار فصل من یه جور حسش نامه است...یعنی هر وقت حسش باشه و مطلب داشته باشم می نویسم


زندگي درک همين امروز است٬ فهم نفهميدن هاست.
ظرف امروز پر از بودن توست شايد اين خنده که امروز دريغش کرديم آخرين لحظه همراهي ماست.

ماندگار هستی رفیق

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط وحید |


واژه ها را به ياري مي طلبم ولي آنها از من پريشان ترند...
گريه را فرا مي خوانم ولي او از من غمگين تر است...
باران را به پايكوبي ابرها صدا مي زنم ولي بيشتر از من گريه را سر مي دهد...
و تو را یاد می کنم...
اما افسوس... كه دگر در پیش ما نیستی


                                                      روحت شاد ٬ یادت ماندگار

 

(هیچ وقت فکرشو نمی کردم...هنوزم باورم نشده٬ اما خوب او هم رفت. این پست
رو واسه ی درگذشت رفیق و دوست خوبم کسی که جای برادر بزرگم بود ٬عموی عزیزم
علی اکبر هاتفی هویدا گذاشتم. می دونم و مطمئنم که جاش توی بهشته)

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط وحید |

 

چه قدر زیادند نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدنها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط وحید |