تبليغاتX
چهار فصل

چهار فصل من یه جور حسش نامه است...یعنی هر وقت حسش باشه و مطلب داشته باشم می نویسم

عیدی ما یادت نره
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط وحید |


میرسد نرم نرمک اینک بهار
...خوش به حال روزگار

جوانه

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط وحید |


یه سال دیگه هم داره تموم میشه. تو این یه سال چی کارا کردیم؟ یا بهتر اینه که بگم چی کارا کردم!
همین چند روزی هم که به آخر سال مونده وقت خوبیه برای حساب کتاب و جمع و جور کردن کارامون
این روزای آخر سالو بدجور دوس دارم..اینکه همه دنبال نو شدن هستن٬شلوغی خیابونا و آب و هوای
این روزا...دلم میخواد همش قدم بزنم و تکاپوی از نو نفس کشیدن رو ببینم...!

از یه چیز تو این روزا بدم میاد.  اینکه اکثرا تا اون لحظه ی عید این در و اون در میزنن و  خودشون رو تر
وتازه میکنن...درست از زمانی که سال تحویل میشه دیگه حوصله و اینا پرررر ....!دوباره شروع میکنن
تکرار مکررات... خیلی از این بدم میاد !
یه جورایی حس ساکن و راکد بودن بهم القا میشه...حسی که ازش متنفرم.

اگه هر سال یه نگاه کوچولو ٬ یه حساب سر انگشتی به راه اومدمون بندازیم و سعی در بهتر قدم
برداشتن داشتیم باشیم خیلی خوب میشه.

                                                 موندگار باشید عزیزان.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط وحید |


من نه آنم که می بینم ،

 

من آنم ، که خود را در تو می بینم ،

 

من نه آنم که می خواهند ، باشم ،

 

من آنم ، که می خواهم باشم ،

 

من نه آنم که درقلب تو باشم ،

 

من آنم، که تو را در قلبم یابم ،

 

من نه آنم که می گویند ،

 

من آنم ، که می گویم ،

 

من نه آنم که در آدمیت باشم ...،       

من آنم ، که می خواهم ، آدم باشم ...
آدم باشیم...!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط وحید |