چهار فصل من یه جور حسش نامه است...یعنی هر وقت حسش باشه و مطلب داشته باشم می نویسم
امروز ۳۰ تیر و تولدم هستش ٬ ۲۲ سال پیش تو چنین روزی ساعت سه و نیم بعدارظهر به دنیا اومدم . خودم اعتقاد دارم که بهترین روز آدم روز تولدشه و برای من هم روز تولد خیلی مهمه و همیشه سعی کردم روز تولد دوستام یادم بمونه...! نمی دونم چی دیگه بگم...اما خوب امروز خیلی خوشحالم. موندگار باشید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط وحید
|
|
||
|
ما همگی محکوم به دوست داشتنیم گاهی دستان به غایت سردمان را بی فشردنی به هم می ساییم محکوم به دوست داشتنیم و دل هایمان را توان گریزی نیست . . .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط وحید
|
|
||
|
سلام دوستای گلم...بالاخره تابستونه ما هم شروع شد! وای که عجب ترمی داشتیما خوب میبینم که واسه تابستونتون هم کلی برنامه دارید و حالی به حولی. راستی بعد از غیبتی طولانی به علت امتحانا و این بهونه ها اومدم که این فصل رو با انرژی بیشتری شروع کنم. این جمله ی خشگلو فعلا علل حساب داشته باشید تا بعد....
"فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کنید٬ خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند." |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط وحید
|
|
||