تبليغاتX
چهار فصل

چهار فصل من یه جور حسش نامه است...یعنی هر وقت حسش باشه و مطلب داشته باشم می نویسم

 
دوستای عزیزم ممکنه که شما هم این قصه ی شهر قصه رو شنیده باشید یا شاید هم اسمش به گوشتون خورده باشه. البته فکر کنم که این قصه مال دهه ی ۶۰ باشه! من که هر بار گوش می کنمش واسم قشنگه. شنیدنش خالی از لطف نیست. امیدوارم خوشتون بیاد.

http://chaharfasl.persiangig.com/audio/

البته لازم به ذکره که این فایل ها با فرمت ram هست و واسه شنيدنشون احتیاج به Real Player دارید.
از اینجا می تونید دانلودش کنید: http://www.real.com

موندگار باشید...منتظر نظر های قشنگتون هستم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط وحید |

Freedom

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها٬ صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط وحید |

قابل توجه كسايي كه امسال كنكور ارشد دارن...از اينجا مي تونيد به صورت اينترنتي ثبت نام كنيد

http://reg.sanjesh.org/regarshad85/login_d.aspx

موفق و موندگار باشيد 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط وحید |

چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟
گوش لحظه اي خوب گوش داد‏, سپس گفت: پس كوه كجاست؟ من كوهي نمي شنوم.
آنگاه دست درآمد و گفت: من بيهوده مي كوشم آن كوه را لمس كنم, من كوهي نمي يابم.
بيني گفت: كوهي در كار نيست. من او را نمي بويم.
آنگاه چشم به سوي ديگري چرخيد و همه درباره وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفت و گو شدند و گفتند: اين چشم يك جاي كارش خراب است!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط وحید |

          امروز صبح تو هوای بارونی که یه خورده هم سرد بود٬ دوربین رو برداشتم و از خونه اومدم بیرون
          خیلی اتفاقی دوستم و دیدم. پیاده با هم رفتیم تا بلوار ارم. عجب هوایی بود....
          یه عالمه عکس گرفتیم. اما این یکی که توی کوچه باغ های بلواره٬ بیشتر به دلم نشست.
          
          خدا بکنه این عکس پاییزی به دلهای بهاری شما هم بشینه.

قدم زدن تو اين كوچه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط وحید |

امروز سر كلاس فيزيك نوين با استاد مربوطه سر اين موضوع فضاي مينكوفسكي٬كه تو مبحث نسبيت خاصه و در مورد رابطه ي فضا - زمان و مخروط نوري هستش كلي بحث كرديم...درس و مبحث شيرينيه!( كه خدا مسبب دو باره گرفتن اين درسو.....) 

در آخر هم به اين نتيجه ي اخلاقي رسيدم كه:

                             حال ٬گذشته ي آينده است!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط وحید |

به كجا مي روي؟!!!

GODISNOWHERE, ,,, this can be read as "God Is No Where" or as "God Is Now Here" every thing in life depends on how u look at them. so always think positive

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط وحید |

دوستای عزیزم٬ اینجا می تونید متن کامل نامه آقای چارلی چاپلین رو به دختر خانمش بخونید. واقعاْ متن جذاب و گیرا یی داره. امیدوارم که شما هم خو شتون بیاد

http://chaharfasl.persiangig.com/

 موندگار باشید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط وحید |

يه جمعه ي پاييزي ديگه هم گذشت...

واي از دست اين عصر هاي جمعه. نمي دونم چرا از بچه گي از عصرهاي جمعه خوشم نمي اومد..! اين نيز بگذرد...

امروز يه دوست بهم گفت: اگر می خواهی خوب زندگی کنی کافیه همون جور باشی که فکر میکني. كاش اين زندگي بهم اجازه ي خوب فكر كردنو بده.

موندگار باشيد

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط وحید |

 

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه ی شادي ها و پيشرفت ها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط وحید |

                                   خزان رنگارنگ در کوچه باغ های عباس آباد (همدان)

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط وحید |

 

زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
     ور بیافروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست

                        ورنه خاموش است و خاموش است و خاموشی گناه ماست!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط وحید |

 

سوال اینجاست٬ که چرا همه دنبال جوابیم ؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط وحید |

پنجاه هزار بار برگ ريزان راديدم

افتادن و غلطيدن وپوسيدن برگ ها را

پنجاه هزار بارخش خش بي جان انها را زير كفشهايم احساس كردم

دركف دستم ودر نك انگشتانم

اما ديدن برگ ريزان باز هم دلم را به درد مي اورد

بخصوص برگ ريزان در بلوار ها

بخصوص اگر بلوط باشد

بخصوص اگر بچه ها از انجا بگذرند

بخصوص اگر هوا افتابي باشد

بخصوص اگر ان روز خبر خوشي درباره دوستي شنيده باشم

بخصوص اگر ان روز قلبم درد نگرفته باشد

بخصوص اگر ان روز يقين داشته باشم كه انكه دوستش دارم

دوستم دارد

بخصوص اگر ان روز با انسان ها وبا خودم اشتي باشم

ديدن برگ ريزان دلم را به درد مي اورد....

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط وحید |

فصل پاييز گنجنامه و مسير صعود قله الوند

به خواسته ي دوستاي عزيزم و همون طور كه قول دادم ٬ يه سري هم به كوه ميزنيم. مسير مشخص شده بر روي عكس ساده ترين و نزديك ترين مسير صعود قله الوند(۳۵۷۴ متر) رو نشون مي ده. البته زيبايي دره ي منتهي به آبشار گنجنامه در فصل پاييز تو اين عكس كاملاً واضحه

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط وحید |

زندگي آبراهي است به نام وفا

         مي ريزد به جويي به نام صفا

                مي رود به رودي به نام عشق

                    و مي رسد به دريايي به نام وداع...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط وحید |

به خودم قول داده بودم كه ديگه هيچ كاري رو از رو خواسته ي دلم انجام ندم..مي خواستم همه ي كارام رو فقط با مشورت عقلم انجام بدم كه البته اين کار از طرفي درسته و به نظر بعضي ها غير منطقيه!..اما خوب منم ديگه..يه جوري كارام عجيب غريبه...

اما امروز نمي دونم چي شد كه بازم اين دلم عقلم رو كنار زد و بازم يه كاري از رو خواستش انجام دادم...كلي هم از خودم معذرت خواهي كردم ااا..اما نشد، بازم هر چي با شه به خودم بد قولي كردم...هنوز از دست خودم اعصابم خرابه

فكر كنم بايد يه كاري بكنم...بايد دلمو با عقلم بيشتر آشنا كنم تا ديگه كارامو با مشورت دوتاشون انجام بدم.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط وحید |

چرا هميشه بدنبال اين هستيم که بدانيم:
چرا گل خار دارد؟
بياييد گاهي بدنبال آن باشيم که بدانيم :
چرا خار گل دارد؟
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط وحید |

تو این سایت که مربوط به دانشگاه پرینستون هست می تونید عکس های زیبایی از فصل پاییز ببینید.

http://www.cs.princeton.edu/~rywang/mm6/vermont03a/

موندگار باشید

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط وحید |

گل سرخي براي محبوبم
 " جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  وبه تماش
اي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آنجا
 ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط وحید |

برگ های پاییزی گذر زمان را به خاطرم می آورند

و حسرت از دست دادن لحظه هایی را که در انتظار رسیدن به بهاری دیگر به فراموشی سپرده ام..

اینبار قدر پاییز را خواهم دانست.

و برگ های ریخته شده را.....

تا بهار هزاران لحظه و برگ پاییزی فاصله است.....

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط وحید |

و آن هنگام كه به گذشته مي نگري متوجه ميشوي كه جاي كارهايي را ميتوانستي انجام دهي و براي شكستن غرورت از انجام ان كار سركشي كردي تا چه اندازه خالي است و در زندگي اين تنها ماجراي تكراري است.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط وحید |

با سلام...و تبريك عيد سعيد فطر و با آرزوي قبولي روزه نمازاتون.

بالاخره بعد از دو سال و اندي كه پام به دانشگاه  باز شد و يه كم بيشتر از دنياي مجازي(اينترنت) وبلاگ و وبلاگ نويسي سر در آوردم امروز طلسم رو شكستم و وبلاگم رو راه انداختم...فكر نمي كردم اين قدر آسون باشه...البته قسمت سختش بعد از اينه...!!!

همين طور هم كه از اسمش ( 4 فصل ) معلومه، تنوع در اين وبلاگ حرف اول رو مي زنه. بيشتر سعي ميكنم از خودم و اون چيزايي كه به نظرم جالب مي آد بنويسم ...البته اين چيزا بيشتر در زمينه متن ها و عكس هاي زيبااست..گريزي هم به دنياي فيزيك وكوه و طبيعت كه زندگي منو مي سازن ميزنم.

به اميد او شروع مي كنم و اميدوارم مطالبي رو كه اينجا مينويسم واستون جالب و مفيد باشه.

منتظر نظرات شما دوستان عزيزم هستم. موندگار باشيد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط وحید |