تبليغاتX
چهار فصل

چهار فصل من یه جور حسش نامه است...یعنی هر وقت حسش باشه و مطلب داشته باشم می نویسم

in avalin poste man kharej az irane. chon kyeboardam horofe farsi ro nadasht majbor shodoam ba fonte english type konam.
mikhastam vasaton az hamooon jomlehaye khoshgel benevsiam amma ba in font hese khodeshoo nemiresoone 

hamin ke ba`d az 50 rouz omadam inja kheiliyeeeeeee

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط وحید |



شاديهايت چون شب يلدا...

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

یلدایتان مبارک

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط وحید |


سومین سال تولد وبلاگ رو هم در کنار شما دوستای خوبم بودم

موندگار باشید

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط وحید |

 

موضوع غم انگیز در خصوص زندگی, کوتاه بودن آن نیست,

بلکه غم انگیز آن است که ما زندگی را خیلی دیر شروع میکنیم

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط وحید |

وداستان " تصلیح " از کتاب " مصابا و رؤیای گاجرات " اثر زنده یاد " نادر ابراهیمی"

 

وقتی زیر سیگاری ها را شستند و پاک کردند ، ما سیگار کشیدن را ترک کردیم.

   وقتی به ما گفتند که کتابهای مقدس قمار کردن را از گناهان شمرده اند ، ما ورقها را سوختیم.

   با نخستین نسخه سرزنش آمیز یک طبیب ، ما شرابخواری خوش شبهایمان را کنار گذاشتیم.

  و چون داستان دستگیری بی کسان و یتیمان را در ساده ترین آیه های مذهبی خواندیم ، جیب هایمان را در دست اولین عابر فقیر تکاندیم ، و جامه هایمان را به دومین عابر برهنه بخشیدیم.

  و شنیدیم که گفتند : « خوشا به حال فروتنان و پرهیزگاران که شادی دنیا از آن ایشان است. »

   آنگاه ، ابتدایی ، برهنه ، تهی ، غمگین و سلامت رفتیم تا از رودخانه بگذریم. رود طغیان کرد و همه ما در آب فرو رفتیم

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط وحید |


اینم به مناسب ۲۵ امین سالگرد تولدم...

اولش همه شکل هم هستیم

کوچولو و کچل و خواستنی

حتی صداهامون هم شبیه همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع می شه

هی بزرگ می شیم

بزرگ وبزرگتر

اونقدر بزرگ که یادمون میره

یه روز کوچولو بودیم

دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گا هی به هم !

25 سالم کامل شد

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یه سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ...یک سال با یه لیسانس
یکسال با کلی کارای انجام شده و نشده...
یکسال با کلی مسافرت و برنامه
 یکسالی که
 نمی دونم توش واقعا تونستم <<بزرگ>>
بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم
 کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که
هستم ؟ ... تونستم بعضی عیب هام رو بر طرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو
نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید
فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم ...
اما تلاش و سعی مو کردم واسه رسیدن به چیزی و کسی  که باید بشم
 ولی

یکسال بزرگتر شدم ... اونم خیلی سریع

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط وحید |

 

تو این چند وقت خیلی بیشتر از قبل با مردم و این جماعتی که مثلا ملت ما رو تشکیل دادن در ارتباط بودم...بیشتر از گذشته کارم به ادارات و موئسسه ها افتاد...و واقعا به این جمله ایمان اوردم که:

 چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها ٬که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط وحید |